دشمن شاد

از درون میپوکم . میسوزم . میسازم 

 

فقط دشمن شادم نکن خدا . دشمن شاد نشم توروخدا 

با همه چیزا میسازم و با همه کسا کنار میام . به هر سختی شده میسازم این زندگی لعنتی رو از بیرون و درونشم مهم نیست برام 

 

فقط خدایا . دشمن شاد نشم و کسی نفهمه که این زندگی لعنتی پوکیده از درون 

 

پوسیده از درون . ترشیده از درون 

 

خدا کنه کسی درونمونو نریزه بیرون و نفهمن که داغونه همه ساخته هامون 

 

از هیچ چیزی به اندازه ی دشمن شادی نمیترسم تو این دنیا 

 

 

حرفی بزن چیزی بگو

یه وقتایی آدم باید حرفاشو بریزه بیرون 

نه اینکه به یه عده آدم پوست و استخون دار بگه و بعدا شر بشه واسه خودش 

فقط باید بنویسه . رو کاغذ . رو برگه . رو صفحه . رو کیبورد 

 

باید بریزه بیرون و خالی بشه 

 

سرد بشه . خنک بشه . آروم بشه 

 

الانه که از اون وقتاست 

 

از اون وقتای لعنتی که سرم پر از چرت و پرتای مزخرف و غیر مزخرفه و دلم آشووووووبه 

 

اگه نریزم بیرون خفه میشم 

بخدا خفه میشم . له میشم . غده میشم . سرطان میشم ....

 

ولی آخه چی بنویسم ؟ چی بگم ؟ 

بگم از اونچه میترسیدم سرم اومد ؟ 

بگم چیزی نمونده تا دشمن شاد شدنم ؟ 

اره میگم ...

همه چی رو میگم و مینویسم تا یادم بمونه تا خنک شم آروم شم 

دیشب حال خوشی نداشتم . از نظر جسمی 

اومد تو لفافه و شوخی و خصوصی . یه حرفایی زد که باید میزد . چیزایی رو گفت که دلش میخواست 

حرف دلشو زد و رفت و حال ناخوش منو کرد سرطان . کرد ویروس . کرد دل آشوبه مدام 

 

خلاصه اون چیزی رو که دیر یا زود باید میشنیدم رو شنیدم 

 

منتظرش بودم . دیر و زود هم نداره . شتره دیگه . خوابش بگیره هر جا که باشه میخوابه 

 

قبول دارم که خودم باعثش بودم . قبول دارم که توی همه این مدت کلی زمینه سازی شده تا این اتفاق افتاده 

 

قبول دارم که ناحق نیست و خیلی هم منطقیه این حرف یا این عمل 

 

با اینکه چندسالی میشه دیگه هیچ حسی بهش ندارم ... اما نمیدونم چرا اینطوری شد یهو دلم 

 

خیلی ساله که ازش بریدم و دل کندم . از خودش . عشقش . همراهیش . پشتوانه بودنش . همه چیش 

ولی نمیدونم چرا بغضم امون نمیده . نمیدونم چرا ناراحت شدم . یعنی ناراحت که نه ولی یه کم یهو دلم خالی شد از همه دنیا 

 

اینهمه ازش بدم میومد و آرزوی جدایی میکردم اونوقت حالا که میبینم داره یه ور دیگه میره دلم آشوب شده 

عجیبه ، غریبه ، یه حس داغونیه تو وجودم 

 

حتی یه ذره هم دلم نمیخواد جلوی این موضوع رو بگیرم یا باهاش مخالفت کنم یا بهش بیشتر محبت کنم یا حتی نظرش رو برگردونم سمت خودم . اصلا خوشحالم که یکی دیگه بیاد تو فکر و ذکرش و یه کمی دور شه ازم . دور شه ازم هم خودش و هم همه ی بدیهاش و سنگدلی هاش 

 

اونقدر ازش بدی دیدم و اونقدر ازم بدی دیده که تا دنیا دنیاست دیگه هیچ مهری بین ما بوجود نخواهد اومد 

 

پس دیگه جای امید که کلا کنسله 

 

خلاصه این تنها موضوعی نبود که امروز حالمو سرطانی کرد 

 

حال بابام بدجوری بده . یه جوری که همه ریختیم بهم . امید به بودنش تو دنیا خیلی کم شده . مردهام یکی یکی دارن کم میشن از دنیام 

 

بابام داره دنیا رو ترک میکنه و همسرم داره منو کنار میزاره از دنیاش 

 

باید مرد خودم باشه تو زندگیم . پشتوانه خودم باشم . پدر خودم باشم و شوهر خودم باشم 

 

تکیه گاه کیلویی چنده . من تکیه گاه خودم میشم 

 

تکیه گاه پسرم میشم . تکیه گاه مادرم میشم . تکیه گاه همه اونهایی که تو زندگیم هستن و معطل یک تکیه گاهن میشم 

 

من کم کسی نیستم . من خودمم بدون حامی و بدون پشت

حرف هست ... کلمه نیست

ایمممممم

 

راستش نمیدونم چی باید بنویسم 

 

نه اینکه چیزی برای نوشتن نداشته باشم و بی خودی به وبلاگم سر زده باشم ، نهههه

 

فقط اینکه ... 

 

چند روزه دارم فکر میکنم که باید بیام ... باید بیام و لب تاب رو باز کنم و بشینم و یه دل سیر بنویسم 

 

باید بنویسم و خودمو خالی کنم ... ذهنمو رها کنم 

 

ولی حالا که اومدم ... یک ساعته که مثل مجسمه دارم به دکمه های کیبورد نگاه میکنم 

 

هیچی ندارم برای نوشتن ، هر چی فکر میکنم چیزی تو ذهنم نیست اصلا 

 

ذهنم خالیه ... خالیه ... خالیه 

 

ولی تا دلتون بخواد دلم پره ... دلم پره ... دلم پره 

 

از همه چیز از همه کس حتی بدتر از همه از خود بی عرضه ام 

 

پی نوشت : 

یه آرتمیس خسته تو وجودمه که روش نمیشه به چشمای آفرودیت درون نگاه کنه و بگه هنوز نرسیدیم هنوز خیلی راهه ... 

یه پرسفون ترسیده هم توی وجودم مدام دنبال سرپناه میگرده و شبا از فرت گریه نمیزاره آرامش به هیچ کودوم از قسمتای روح و روانم برسه ، پرسفونی که پناهشو گم کرده و باید پناه یه پسر کوچولوی 3 ساله هم باشه ... اخه مگه میشه ؟؟؟

کاش یادم رفته بود

بعد از 7 سال زندگی مشترک ، امسال اولین سالی بود که از 2 هفته قبل روز سالگرد ازدواجمون رو به یاد آوردم و کلی ذوق کردم از این که امسال یادم نمیره و میتونیم یه روز خاص داشته باشیم ، حس قشنگی بود در طول این 2 هفته کلی توی ذهنم برنامه های مختلفی ریختم و بالا و پایینشون کردم ، هم استرسش رو داشتم و هم اینکه میخواستم زودتر برسه تا ببینم امسال که این موضوع رو یادم مونده و به همسرمم یادآوری کردم ، چه چیز غیر منتظره ای در انتظارم هست 

همه چیز خوب بود تا اینکه ... رسید ...

 

جمعه بود ، یه روز تعطیل ، خاص نبود ، حتی از روزهای هفته هم معمولی تر و تنها تر بود ، ولی یه چیزی این روز رو به یکی از بدترین روزهای سال تبدیل کرد 

 

یه روز معمولی از روزهای سال ، شد بدترین روز سال 

 

و اون اتفاق مزخرف همین بود که من یادم بود امروز چه روزیه ، و بطور ناخودآگاه حس میکردم امروز نباید روز بدی باشه و یا حتی باید خیلی خوب هم باشه ، واسه همین از این روز معمولی سال انتظار زیادی داشتم و باعث شد برآورده نشدن انتظاراتم حالم رو بد کنه 

 

حتی جمعه ی هفته ی پیش یا هفته ی قبلش هم خیلی بهتر از این جمعه بودند 

 

کاش یادم نبود ... کاش مثل همه ی جمعه های سال یا همه ی روزهای سال باهاش برخورد میکردم و اینقدر بد نمیشد در نظرم که اینقدر اذیت بشم 

 

کاش امسال هم مثل همه ی سالهای قبل  و همه ی سالهای بعدی که در کار هستند این موضوع رو یادم می رفت ... کاش امسال هم فراموشش کرده بودم و یادم نمی اومد ...

 

فراموشیه بعضی چیزها و بعضی تاریخها خیلی هم بد نیست 

 

و البته امسال یه چیز مهمی رو هم فهمیدم 

 

فهمیدم در تمام این سالهایی که سالگرد ازدواجمون رو فراموش می کردیم چیز زیادی رو هم از دست نمی دادیم و یا حتی خوشبخت تر بودیم و کاش که بعد از این همیشه فراموش کنیم و چند هفته بعد یادمون بیاد و بگیم این وای یادمون رفت و رد شد 

 

یه جورایی مطمئنم که سالهای بعد از این هم با فراموش کردنش چیز زیادی رو از دست نمی دم ...

 

پی نوشت : 

من حتی براش یه کادوی کوچولو هم گرفتم و بهش دادم . ولی اون عاشق کوچه علی چپه ، بیخیال ، خودم و راهمو عشقه 

پر هستم

پرم 

 

از انرژی 

 

از هدف 

 

از چیزایی که میخوامشون و دارم تو رویاهام واضح میبینمشون 

 

پر هستم از هدفهایی که یکی یکی دارم تیک میزنمشون و وااااای که چه حس قشنگیه این ویژن تیک زدن 

 

دستاورد پشت دستاورد 

 

حس خوبی دارم این روزا 

 

حس خالی بودن از احساس ... حس پر بودن از اهداف

 

انگار خودمو زدم به برق ، بی احساس و بی تفاوت به اطرافم فقط به شوق کار و دستاوردهام نفس میکشم و به سرعت پیش میرم 

 

از صبح که چشم باز میکنم تا لحظه ای که بیهوش میشم فقط در حال انجامم 

 

تا بشه پیشرفت .. تا بشه قله .. تا بشه صعود 

 

به قول یکی از دوستام ..... صد سال کاره 

 

پی نوشت : 

میدونم که میتونم و یه روز میرسم به همه ی خواسته های کوچیک و بزرگم 

چقدر خوبه در کنار عشقت کار کنی ، با پسرم میرم خرید، در حال بازی کردن باهاش پست میزارم و با هم دیگه برای تحویلای حضوری میریم و اون اجناس رو تحویل میده ، این یعنی یه کار تیمی از من و عشقم ، پسرم همیشه در موفقیت من سهیم خواهد بود ، این شریک واقعیه منه ، پسر 2 سال و 10 ماهه من 

اشرف مخلوقات

وقتی خدا انسان رو آفرید 

 

چیزی بهش داد که اونو اشرف مخلوقات کرد 

 

خدا به انسان ... قدرت انتخاب داد ... حق انتخاب داد ... حق تفکر داد 

 

حالا فکر کن بیای روی زمین و یه زمینی همون رو هم ازت بگیره 

 

چی ازت میمونه ؟ 

 

دیگه اشرف مخلوقات نیستی  

 

تو دیگه هیچی نیستی 

 

تو حالا مثل یک حیوون خونگی هستی 

 

که دیگری براش تصمیم میگیره و هیچ اختیاری از خودش نداره 

 

آره 

 

تو حالا فقط یک حیوون خونگی هستی 

 

مگر اینکه ... خودتو آزاد کنی از این بند ... از این زندان بی حق 

آرکیتایپ غالب این روزهایم

نمیدونم چطوری شروع کنم ، با چه جمله ای مطلب رو باز کنم و یا چطور منظورم رو برسونم 

 

ولی حس خیلی بدی دارم تو وجودم ، انگار افتادم تو هادس ،

 

یا بیشتر خودم میخوام که بیوفتم تو هادس به جای اینکه هرا و پرسفونم غالب بشن تو وجودم و بالا بیان و بودنم رو واسه اطرافیانم چندش آور بکنن 

 

تو این روزای تکراری و تنهایی از آفرودیت و هستیا و آتنا هیچ خبری نیست 

 

انگار مردن تو وجودم که صداشون در نمیاد 

 

تمام این لحظه ها رو دارم با آرتمیسم نفس میکشم ، با آرتمیس زندگی میکنم ، با آرتمیس ادامه میدم 

 

هر لحظه اش در پی دستاوردم ، در پی تشویق ، در پی بالا گرفتن سر و مغرور شدن 

 

اما این هادس لعنتی با ما سر ناسازگاری داره 

 

سخت میگذره لحظه های درون هادس 

 

انگار هر ثانیه اش هزار ساله و خیال گذر هم نداره 

 

دلم روزای آفرودیتی رو میخواد که آرتمیس واسش همه چیز رو از قبل ساخته باشه 

 

اونوقت آفرودیت فقط لم بده و شادی کنه و پول خرج کنه و به حرفای هفایستوس آپولو هم گوش نده 

 

پس با آرتمیس قدرتمندم پیش میرم تا بسازم روزای خوش آفرودیت درون رو 

 

اشتیاق آفرودیت رو واسه چشیدن روزای خوب از همین الان دارم حس میکنم 

 

و به امیدش ادامه میدم 

 

عادت هر دفعه

هر بار که حالم بد میشه و از حد خود درمانی میگذرم و از هیچ راهی نمیتونم خودمو آروم کنم و مشکلم رو حل کنم گذرم به اینجا میوفته 

 

میام سراغ این کلبه متروکه که اسمشو گذاشتم دفتر خاطرات سیاه 

 

بعد شروع میکنم به نوشتن و گریه کردن ... هر دو با هم 

 

بعد از گذاشتن یکی دوتا پست گریه ام آروم میشه و یه مقداری حس خالی بودن پیدا میکنم 

 

یه جورایی میرم تو کما ... تو خلآ

 

بعد میرم توی وبم و شروع میکنم به خوندن پستهای قبلیم 

 

تقریبا همه ی پستهای وبلاگ رو دونه به دونه میخونم 

 

با بعضی هاش بغضم میشکنه و هق هقم روان میشه 

 

و با بعضی هاش فقط آه میکشم و تجدید خاطرات میشه 

 

و بعضیهاشم بهم آرامش میدن و با خوندنشون یادم میارن که روزای بدتر از حال الانم رو هم داشتم و رد کردم و دوام آوردم 

 

پس میتونم بازم بلند شم و حال خوب و حس خوب رو تجربه کنم 

 

این شده عادت هر دفعه که حالم از حد میگذره ...

راهش اینه

من ... یه آدم خاص نیستم 

 

یه آدم معمولی ام مثه همه 

 

با یکسری عادت های خاص ... مثه همه 

 

عادت من اینه که وقتایی که پر هستم به جای حرف زدن تایپ کنم تا خالی بشم 

 

وقتی چشم رازداری واسه خوندن متنها و درددلهام نیست 

 

وقتی حس میکنم هیشکی لایق شنیدن حرفام نیست 

 

وقتی حس میکنم با حرف زدن با آدمهای دور و برم بیشتر به غصه هام اضافه میشه 

 

میام اینجا و تو این خلوت تنهایی خودم که هیشکی ازش خبر نداره تایپ میکنم 

 

پست میزارم ، گریه میکنم ، هق هق میزنم ، جیغ میکشم ، فحش میدم 

 

و خلاصه خودمو خالی میکنم 

 

راهش اینه ...

 

پی نوشت : 

من خاطراتم رو از روی تاریخ شمسی و میلادی و قمری علامت گذاری نمیکنم . چون اونطوری خوب یادم نمیمونه که کی بوده هر اتفاقی . من از روی سن پسرم تاریخ زندگیمو علامت میزارم . این بهترین علامت گذاریه دنیاست ...

حس میکنم با بزرگ شدنش ذره ذره داره از عمرم کم میشه . ولی حس اینکه دارم عمرمو به اون پیوند میزنم حس خوبی برام داره 

الان پسرم درست 2 سال و 10 ماهشه ... مردی شده واسه خودش ... کم کم داره حرف زدن رو هم یاد میگیره . فعلا فقط کلمه ها رو میگه هنوز به جمله سازی نرسیده 

باید بنویسم تا خفه نشم

باید بنویسم 

 

به جای همه ی حرف زدن ها 

 

به جای همه ی حرفها و درد دل هایی که سالها و ماهها و روزها شنیدم 

 

به جای همه ی لبخندهایی که زدم تا اطرافیانم بخندن 

 

فکر کنن شادم و دنیا جای خوبی برای شاد بودنه 

 

اما حالااااا .... 

 

کسی هست که گوش بشه برام ؟ 

 

کسی هست که گوش کنه حرفام رو و دشمن نشه و فردا روز به سرم نیاره همه ی عذابا رو ؟ 

 

کسی هست مرا یاری کند ؟